آستانه ی اجبار
" وسرانجام اینکه من از حماقت های خود در زندگی پخته شده ام!"
کی خوابهایم را ترک می کنی حضورت در هر کابوس و رویا چه تلخ باشد چه شیرین عذابم می دهد روزهای خراب از خاطراتت را خراب تر می کند و ورود ممنوع های شب هایم را به سخره می گیرد اشک می ریزی، می روی گاهی تنها نگاهم می کنی، بی انتها و منم که در تلاطمم در سکوت این خواب ها زوزه می کشم از دردی جانگداز به این مرگ های هر روزه امشب که به خوابم امدی تو را به رسم همیشگی در آغوشم جای می دهم آرام در گوشت زمزمه می کنم انصاف نیست بیش از این جان دهم "مانی صفاری" چه هوسبازانه به تو عادت کردم! به نگاهی که آرزویم نبود... من شکستم، ناتوان باران که ببارد شاید بی رنگ شوی و شاید من... شاعر راست می گفت: " من و تو تنها یک امکانیم"! از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب! نوای خنده ها رو می شنوم. ترانه بلندی که خوانندگان کوچه و بازار سر داده اند: که، زندگی زیباست... فاصله من با اونا همین پنجره است، من این طرف در اسارت دیوارهای سنگی و گچی... و ترانه، دربند آزادی کوچه و بازار... رها، سرکش، مجنون... آیا واقعا فاصله من با اونا همین پنجره است؟ یک وقتایی هست که... وحشت از عشق که نه... وحشت از فاصله هاست! وحشت از غصه که نه؛ ترسم از خاتمه هاست ترس بیهوده ندارم؛ صحبت از خاطره هاست صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست کوله باری پر از هیچ، که بر شانه ی ماست گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ی ماست... به اندازه ی باورهای هر کس ،با او حرف بزن بیشتر که بگویی تو را احمق فرض خواهد کرد ! به همین سادگی!!! به زمزمه های دوردست گوش می سپارم صدا مرا خوانده است... کاش می شد یه چیزایی رو هم تو یاد بگیری
در جاده ای که هیچ بادی نمی وزد... من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد من نه عاشق بودم و نه آلوده به افکار پلید... من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید... همیشه اتفاقای بد خیلی راحت به آدم الهام میشه؛حس خوبی ندارم نمیدونم چی شده و قراره چی بشه امیدوارم حسم اشتباه باشه اما بعید میدونم... باز گلودردم و سوزشش شروع شده... کاش اینجا بودی با اینکه اینم بعیده.. همیشه از فاصله ها گله میکنیم شاید یادمان رفته که در مشق های کودکیمان اندکی فاصله هم لازم بود... چند قدم جلوتر از من. در حال رفتن... صدایش زدم! امیییید؟ برگشت و نگاهم کرد... نامش امید بود؟؟!! تمام وجودم یخ کرد! پیشانی ام. دستم. از تارهای موی سرم تا سرانگشتان پایم! و تنها این قلبم بود که در قالب های یخ، گر می گرفت! "امید!!!" من نام این غریبه را از کجا می دانستم؟ معلم پاي تخته داد مي زد. ولي آخر كلاسي ها، لواشك بين خود تقسيم مي كردند نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت و معلم ناله آسا گفت: خسرو گلسرخی در لانه ی پرنده هیچ پرنده ای نیست در قلب تو هیچ احساسی پرواز کرده اند با هم و من در آتش یاد و باران و ترانه پر سوخته.. آسمان زیبا نیست؟ در باور من آدمها پرهای بالشی هستند که رویه اش شکافته شده همانطور که نرمند تیزند همانطور که نوازشت می کنند آزارت می دهند کافیست تنها کمی دیوانه باشی برای خندیدن و لذت بردن با پرهایی که در "آسمان" زندگیت می رقصند آسمان زیبا نیست؟ دانه ای کوچک از قعر خاک جوانه می زند جوانه ای بزرگ می شود قلبی کوچکتر از تنه های درخت قلبی کوتاهتر از شاخه هایی سر به "آسمان "کشیده قلبی ناتوانتر از تحمل بار عشق آسمان زیبا نیست؟ مثل همیشه آخر حرفم وقتی تو نیستی گاهی وقتا حرفای نگفته ت انقدر زیاده که ناخواسته به سکوت رو میاری، یه کم که بگذره این سکوت هم انقدر زیاد میشه که بغض همه ی وجودتو پر می کنه ... وقتی هم که این بغض و سکوت وجودتو تسخیر کرد یهو بی اختیار زل میزنی به یکی که شاید حتی خودتم ندونی کیه؟ فقط دوس داری هرچی توش میگذره یهو واسه یکی بریزی بیرون و اون بنده خدا هم تا ازت می پرسه چیزی شده؟ چیزی میخوای بگی؟ باز یهو بی اختیار میگی : نه هیچی...! مثل حال این روزای من... سعیدم داره همراهیم می کنه: دلخوش به این بودم تو هم گاهی کنار پنجره ماهو تماشا می کنی با کوله باری خاطره هر شب با کلی اشتیاق زل می زنم به آسمون فرصت نمونده واسه ی ابراز احساس جنون... مخالفت با صدور مجوز روزنامه به سید محمد خاتمی "...وی در خاتمه خاطر نشان کرده: اصلاح طلبان راه بازگشتی به صحنه سیاسی کشور را ندارند آنها در ایان فتنه سبز با حمایت از فتنه گران و اتخاذ مواضع تند علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی صلاحیت خود را نزد ملت ایران از دست داده اند...!!!"
پ.ن: ازآجيل سفره عيد چند پسته لال مانده است، آنها که لب گشودند؛خورده شدند آنها که لال مانده اند ؛مي شکنند دندانساز راست مي گفت: امشـب، مه من! باز به سودای تـو بـودم سـر تا به قـدم غرق تمنای تـو بـودم گه ياد لبت کردم و گه قامت و گه روی يعنی که: به سودای سراپای تو بودم ای خضر مسيحا نفس! از درد جدايی می مردم و محتاج مداوای تـو بودم هرگز به تـماشای گل و لالـه نرفتم در گلشن جان ، محو تماشای تو بـودم ای فتنه! تو مست از می مينای که بودی؟ من شب همه شب مـست زمـينای تو بـودم نازنین جون یه روانشناسه که خیلی از ماجراهایی رو که دوروبرش و قطعا دور و بر همه ی ما اتفاق می افته رو بیان می کنه واین ماجرا اوضاع منو به جنون کشیده: "حالم خیلی بده یک فاجعه وحشتناک دیدم که دو روزه خوابم نمیبره: پریروز واسه پرسیدن سوال از آقای دکتر سیف پزشک عمومی و روان پزشک بالینی با این دست چلاغم راهی شدم ... چون نمیتونستم رانندگی کنم با مترو رفتم ... بگذریم که با این دست تو مترو چیا به سرم اومد! رفتم مطب دکتر تشریف نداشتند ... منشی گفت واسه یک کار اورژانس رفتن بیمارستان ... راهی شدم بعد از کلی تماس با گوشی دکتر و رد دادن تماس از جانب ایشون بالاخره تو راهرو بیمارستان دیدمشون که از پله میدویدند بالا دنبالشون دویدم و صداشون زدم ... برگشت ... از ظاهرش معلوم بود اتفاق بدی افتاده ... با چشمای بی فروغ نگاهم کرد و گفت صبر کن میام پشت در وایسادم ... دوستم ژیلا که پرستار همون بیمارستانه رو دیدم سلام ژیلا دکتر چش شده؟ .... اشک تو چشمای ژیلا پر شد با گریه گفت: نازی یه بچه آوردن ............................ نازی ................ خیلی ماهه ..........نمیدونی فقط پنج سالشه ....... تو جنگل های لویزان هفت نفر بهش تجاوز کردن!!!!!!!!!!!!!!!!!! وای خداجون .... خدا جون ..... دختر... پنج ساله..... سرم گیج میرفت و پنج سالگی خودم میومد جلو چشمم! غش کردم ... بعد چند دقیقه که به هوش اومدم با اجازه دکتر رفتم داخل وای الان که اینو مینویسم دارم دیوونه میشم یک دختر کوچولوی سفید بود که انگار از زیر دست صدتا سگ هار در اومده بود موهاش بور بود ولی .... روی گونه هاش و دستاش جای گاز گرفتن کبود شده بود موهای سرش تکه به تکه کنده شده بود ... دکتر بهم نشون داد که روی تنش جای طناب و کمربند و چنگ افتاده بعد گفت فکر کنم به هوش اومده باید علائم هوشیاری اش رو چک کنم با هم کنار تختش ایستادیم دکتر چراغ قوه رو روشن کرد تا بندازه تو چشماش صداش زد ... حدیثه جان ... صدام رو میشنوی؟ هیچ تکونی نخورد خواست با کمک دست چشماش رو باز کنه که فهمید داره با زور چشماش رو بسته نگه میداره دلم داشت غش میرفت ... بی حس شده بودم دستم رو سرش گذاشتم و آروم گفتم ... حدیثه جان ... خوشگلم .... چشمات رو باز کن وااااای... همین که اینو گفتم چشماش رو باز کرد ...درسته به صدای مردها شرطی شده بود از این صحنه دکتر هم چشماش پر اشک شد و رفت بیرون خدایا خدایا ... میدونی چقدر حالم بده! دچار پارگی وسیع در منطقه تحتانی شده بود .... پارگی راست روده و ... مادرش بعد از دزدیدن تنها فرزندش سه تا سکته کرده بود و پدر بیست و هشت ساله اش مثل مرده ها بود این دختر کوچولوی ناز رو وقتی از سرویس مهد کودک تو چهار راه تهران پارس پیاده شده بود جلوی در خونه مقابل چشم مادرش دزدیده بودن دکتر میگه کاش میذاشتیم بمیره ... چون صدمات وارده از نظر جسمی و روحی جبران ناپذیره!!!!!! آخه ما به دخترای بالغ بگیم مغزتون رو به کار بندازید و تقصیر خودتون بوده و .... ولی به این فرشته پاک چی بگیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دانم تا کی قرار است این زمین بی منطق هی همینطوری دور خودش بچرخد و چون دستش هم از دنیا کوتاه است و دیواری هم کوتاه تر از این زمان بینوا گیر نیاورده آن فلک زده را هم همینطور با خودش بچرخاند، و ما معلوم ترین مجهولان تاریخ هم که هیچ! انگار نه انگار که چند بار تکرار می شویم و تکرار می شویم و باز هم تکرار می شویم... مثلا امروز من باز تکرار شدم، خودِ تکراری ام، آدم های تکراری ای را دیدم همان کارهای تکراری را تکرار میکردند و از شما چه پنهان حتی توانستم پیشگویی هم بکنم ! حالا هم می دانم خیلی چیزهایی را که قرار است تکرار شوند آن هم با این همه نظم باورنکردنی! و یک چیز تکراری دیگر: باز دارم می روم ، یعنی باید بروم. "چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچکس نباشد" اما کدام هیچکس؟!! حتی وقتی نباشد، وقتی نباشی، حتی وقتی خودت نخواهی باشی باز هم تنها نیستی... این بار که می روم لااقل دلیلی برای دلتنگ شدن دارم، دلیلی برای اینکه حس کنم اینجا با آنجا فرق می کند حالا بعد از این همه در تمام دنیا تکه ای از زمین هست که برایم آشناست، که جای قدم ها و حتی بوسه هایی آشنا را در تاریخ ثبت کرده... می روم تا فراموش نکنم تو هستی و فقط هستی ... حتی وقتی من نباشم... می روم تا دلتنگ شوم و چقدر به این دلتنگی و تنهایی محتاجم... به قول زمزمه ای باز هم تکراری: "دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده تنها مدارا می کنی دنیا عجب جایی شده..." شاید فردایی نباشد، شاید هم باشد، بهتر یا بدتر، اما مطمئنا دلتنگ تر راستی پاییز مبارک! ( اینجا من همیشه هستم ) ملیکای نازنینم: سارای عزیزم: عــــــــــــــاشقشـــــــــــــونم! آیا مبارزه ی افراطیِ عارفان با عقلِ استدلالی و ایجاد و گسترش انواع و اطوار درویش بازی ها و خانقاه سازی ها، برای فرار از عقل، باعث عقب ماندگی و تاخیر فرهنگی ما نشده است؟ آیا شهود عرفانی، که این همه عارفان بر آن تأکید نموده و بقیه ی انواع شناخت را رد می کنند به نوعی دیکتاتوریِ معرفتی منجر نمی شود؟ مگر نه این است که میوه های تکنولوژی، روانشناسی، علوم سیاسی و اجتماعی، اقتصاد و ... ، فقط بر شاخسار عقل جزوی یا استدلالی می روید؟! آیا فرو کوفتن عقل، اراده های آدمیان را در پای "ارادت سالاری" قربانی نخواهد کرد؟ سید عبدالحمید ضیایی: " سلام. خوشحالم که بالاخره کتاب " در غیاب عقل" پس از مدت ها کش و قوس و حذف ها (چنان که افتد و دانی)! منتشر شد. تعلق خاطرم به این کتاب بیشتر از آن جهت بوده و هست که معتقدم بدون نقد میراث فرهنگی/ تمدنی کشورمان، راه به هیچ دهی نمی بریم و بخصوص نقد و ارزیابی نقش منفی عرفان و تصوف در عقب ماندگی فرهنگی ایرانیان سرخط اصلی این کتاب بوده است. چه می توان کرد وقتی نمی شود عوامل دیگر و اصلیِ عقب ماندگی را نقد کرد و دیواری هم کوتاه تر از دیوار عارفان وصوفیانِ مادر مرده ی بینوا نیست. شما بگوييد چه می توان کرد؟!! به هر حال امیدوارم این کتاب هم مثل دیگر تلاش های مثلا علمی ناچیزم ( این ناچیز را هم که می گویم عمیقا به ناچیز بودنش اقرار دارم و از سر فروتنی نیست) قدمی در مسیر حذف عنصر ارادت کورکورانه و گشودن چشم های نقد و شک و پرسش و خرد ورزی به شمار آید. فعلا این کتاب در کتابفروشی هاشمی( تلفن تماس : 88925869) واقع در ضلع جنوب شرقی میدان ولی عصر موجود است و به زودی ( از اول مهر) توزیع گسترده ی آن انجام خواهد شد."
می آیی، می خندی، می بوسی
برو، اگر نه مجبورم اعتراف کنم
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب؟
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
می دانم آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت، چرا امشب؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها... سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما حیف!
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را، یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم، تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب؟
باید لم بدی یه گوشه...
و جریان زندگیت رو فقط مرور کنی...
بعدشم بگی...
"به سلامتی خودم که اینقدر تحمل داشتم"!
طوفان پیش روست...
و پشت سر، پل ها همه شکسته
راهی نیست؛
محکوم به رفتنیم
دستی مرا از پس خویش می کشد
پاهایم در اختیار نیست
دچار گشته ام
دچار بی سببی...
هوا پر از رفتن است
باید بروم
به خویشتن نمی روم این راه را،
تو می دانی...
در من حس غریبی ست که رنج روزگار را می شوید
با غبار خسته ی تن خویش،
گردی به زمان می فشانم زین سفر؛
در پس این زخم های تیره،
نوری نهفته است؛
دچار گشته ام...
می دانم صبور باید بود
صبور باید بود،
عبور باید کرد...
گشاده و پربار؛
سکوت سنگینی ست؛
چه می توان کردن؟!
که راه در پیش است؛
ساده اذیت نکردن!
ساده رد نشدن!
ساده نخواستن!
و ساده...
ولش کن مهم نیست
تو که ساده یاد نمی گیری!!!
رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم!
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود.
و آن يكي در گوشه اي ديگر "جوانان" را ورق مي زد
براي اينكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري را نشان مي داد
با خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت : يك با يك برابر هست.
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست،
"هميشه يك نفر بايد به پا خيزد"
به آرامي سخن سر داد:
تساوي، اشتباهي فاحش و محض است
معلم مات برجا ماند
و او پرسيد اگر يك فرد انسان، واحد يك بود
آيا باز يك با يك برابر بود؟
سكوت مدهشي بود و سوالي سخت.
معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود.
و او با پوزخندي گفت:
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آنكه زور و زر به دامان داشت بالا بود، آنكه
قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يك فرد انسان، واحد يك بود
آنكه صورت نقره گون، چون قرص مه مي داشت بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد پايين بود؟
اگر يك فرد انسان، واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد.
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفتخواران از كجا آماده مي گرديد؟
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد؟
يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد؟
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد:
يك با يك برابر نيست...
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها…
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحههای تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها…
هر روز بی تو
روز مباداست!
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زديم!


![]()


| Design By : Night Melody |




